|
مامان و بابا و سارا
خاطرات سارای نازم
|
امروز سارا حسابی راه رفت.یه چند وقتیه تصمیم گرفتم بعضی از روزها از مهد تاخونه رو پیاده و قسمتی رو با اتوبوس بیاییم.هوای آفتابی بهار که نه گرم و نه سرد باعث شد امروز رو روز پیاده روی بابا و دختر قرار بدیم.بدون ماشین رفتم دنبال سارا.سارا خوشحال از مهد بیرون اومد و کفشش رو پوشید و گفت بریم پارک .مدتی حدود یه نیم ساعت تاپ و سرسره و تفریح جدیدش یعنی فوت کردن به قاصدک ها رو انجام داد و بعد راه افتادیم سمت خونه.بابا ماشین نداریم نه بابایی اوخ جون و دوید.یه درخت گوجه سبز توی محوطه بود و مثل دوران بچگی خودم ازدرخت کندم و خوردم سارا گفت منم می خوام.براش کندم یه گاز زد تلخ بابایی.حالا بهش گفتم این گوجه سبزه و الان یه خورده تلخه.از روی جدول راه رفتنش رو خیلی دوست دارم. یاد فیلم دختری با کفش های کتونی می افتم که علیدوستی از روی جدول ها راه می رفت.بعضی موقع می گم اگه سارا یه پسر بود چه کار که نمی کرد.خدا به ما رحم کرد.رفتیم یه بستنی خرید و توی مسیر خورد.با فواره های آب دستاش رو شست.بعد رفتیم سوار اتوبوس شد.دو ایستگاه بیشتر نبود.میله افقی اتوبوس رو گرفت و من هم سرپا موندم و لطف مردی که بخاطر سارا از جاش بلند شده بود رو بانظر خانم جهت گرفتن میله اتوبوس رد کردم.جای سارا خوب بود اون توی بغلم بود.از پله های وسط اتوبان نمی تونست بره بالا ولی باز داخل شهرک خانم هوس سرسره و بازی کرد اصلا خسته نبود.حالا دراز کشیده و بعد از خوردن پلو و تخم مرغ و شیر داره کارتون Winnie the Pooh رو می بینه.خیلی به من نشاط میده وقتی بدون هیچ گله ای وبا شادی و نشاط بازی می کنه.راستی امروز شعری در وصف معلم یاد گرفت و با هم تمرین کردیم.در اینجا هفته معلم رو که یاد آوره بزرگ معلم عصر است تبریک می گویم به عمه سارا و عمه مامانی و معلمین سابق خودم.
[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 18:46 ] [ شهرام ]
[ ]
اين خنده هست كه من رو براي زندگي كردن اميدوار مي كنه.شادي و شادابي رو مي شه توي چش هاي سياهش ديد.چش نزن
[ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 20:33 ] [ شهرام ]
[ ]
دیگه یاد گرفتم هر سال اوایل اردیبهشت یه سری شهر لواسان بزنم.امسال یه مهمان ویژه داشتیم با خاله سارا اومده بود و سارا حسابی با هاش گرم گرفته بود به طوری که علاقه مند شده بود خاله هاش زود تر شوهر کنند.از بغل عمو محمد پایین نمی اومد(خوش به حال ما).واقعا این روز ها لواسان خیلی زیبا می شه.شکوفه های گیلاس و فقط بهشتی با شکوفه های گیلاس.بعد هم رفتیم آهار که البته هنوز بهار به این منطقه سر نزده بود.نهار رو کنار رودخونه خروشان خوردیم و بعد کلی قدم زدیم درحالی که سارا روی شونه های من و بعد خاله و عمو محمد نشسته بود .
[ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ] [ 9:49 ] [ شهرام ]
[ ]
در این چند روز بعد سال سارا راحت تر می ره مهد هرچند مربی ای را که دوستش داشت عوض شده ولی به هر صورت مشکل آنچنانی با مهد نداره.کلاسهای ژیمناستیک و زبان و نقاشی هم حسابی اون رو سر ذوف می آره.بعداز ظهر هم می ریم پارک و سر سره بازی .سارا دوستی داره به اسم عسل هر روز که روابط این دو تا خوب باشه سارا حسابی شارژه ولی امان از روزی که با هم قهر باشند یا عسل نیاد مهد روزگار ما سیاهست. قرار بود دایی و زن دایی بیان خونه ما.ساعت ۲ صبح روز شنبه اومدن تهران.البته شب قبل عروسی بودند و دیر راه افتادند.هرچند جمعه ما توی انتظار او نها سر شد.صبح سارا و مامانی خونه موندند و بعد از نهار ساعت ۳ رفتیم برای خرید لباس عروس برای عروسی دایی.سارا همه لباس عروسها رو ورانداز می کرد وبه زیر لباس ها می رفت .چند جا هم بعضی از این مزون ها لباس مخصوص بچه داشتند که چشم سارا خانمرو گرفت و مامانی قول داد برای تولدش حتما بخره.خیابان برلن و بعد هم جمهوری برای خرید لباس عروس رفتیم بعد ۵ ساعت یار پسندید لباس را و انتخاب شد و خریده شد.قیمتش بماند.خوش به حال ما زمان ازدواج خودمون رو درگیر این مسایل پیش و پا افتاده نکردیم و الان هم برای مامانی مهم نیست.ولی برای سارا خیلی مهم بود چون وقتی زن دایی لباس رو توی خونه پوشید اشکهای سارا بود که تمام صورتش رو پوشونده بود که چرا براش لباس عروس نخریدیم و خوشبختانه زود یادش اومد تا تولدش باید منتظر بمونه چون داره قد می کشه و لازمه تا اون موقع منتظر بمونه آخه تولد و روز عروسی توی یه روزه.وما هم یاد مون بمونه که لباس عروس رو حتما بخریم .در پایان باید بگم خیلی سخته آدم نتونه حرف دلش رو بزنه و کوتاه بیاد وزندگی خیلی راحته آدم خودش رو قاطی مسایلی که زندگیش رو تحت تاثیر نمی ذاره نکنه این یه نصیحت به خودمه و شاید هم دیگران.هیچ چیز مهمتر از لذت بردن از زندگی و شاد بودن خانوادت ارزش نداره و من تازه دارم یادم می آد که شادی سارا و مامانش هدف زندگیم بوده. [ یکشنبه 27 فروردین1391 ] [ 10:41 ] [ شهرام ]
[ ]
بعد سه روز موندن در تهران دوباره روز ۱۰ فروردین رفتیم شمال ولی این بار حسابی خوب بود.کسری هم به شمال اومده بعد از گردش در شیراز.کسری به سارا می گه نی نی .نه اینکه خودش اصلا نی نی نیست .این دو تا با هم دوست شده بودند .سارا کلی سوهان که عمه اش از قم آورده بود رو خورد .البته این سوهان دوستیش همیشگی نیست.روز دوم بعد ازظهر رفتیم سمت لات لیل در لنگرود .چه منطقه کوهستانی زیبایی بود ولی متاسفانه سارا خواب بود.ولی روز ۱۲ به روال این سالها که ۱۲ بدر داریم راهی جنگل بلوردکان در شهر املش به همراهی خاله آمنه شدیم .منطقه ای ناشناخته و بسیار بکر و دیدنی.سارا سر ذوق بود و شعر می خواند و بازی می کرد.ستار (شوهر خاله آمنه) هم در حال راهنمایی به ما درباره منطقه.رسیدیم به تپه ای که شبیه جزیره ای در دریا,از اون منطقه کوهستانی جدا شده بود.چادر زدیم و نهار خوردیم به چه سختی.باد شدیدی می وزید و یکبار چادر را با خودش برد سارا ترسیده بود ولی کم کم ترسش ریخت و بدو بدو می کرد و تیراندازی می کرد.ساعتی نشستیم و چایی نوشیدیم و به اهداف ثابت تیر انداختیم بعد وسایل رو جمع کردیم و به سمت قله این جنگل کوهستانی رفتیم.سارا برف دیده بود و خانم هوس دراز کشیدن روی برف و عکس گرفتن کرد ولی به هرصورت راضیش کردیم که نمی شه این کار رو کرد وخیلی سرد است.جنگل بود و برف بود و مرتع و هرچه بخواهی بود.اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که توی فصول دیگر سال حتما به این جنگل بیام.توی مسیر برگشت کنار رودخانه ایستادیم و سارا خانم به مدلهای مختلف ماند و ازش عکس گرفتیم.از کنار رودخانه ای تا روی شاخه درختی که تا روی رود خروشان امتداد یافته بود و چقدر خطرناک .باعث تعجب بود این همه ذوق و گویا مبارزه با خواب دخترم رو شجاع هم می کرد.چون بعد از سوار شدن به ماشین و خوردن شیر خوابید و بعد از ۴ ساعت بیدار شد و رفتیم خونه عمه مامان سارا . بازی با آقا مرصاد.سارا حسابی سرحال بود و اون بد اخلاقی های اول سال رو نداشت مثل باباو مامانش بهش داشت خوش می گذشت.روز سیزده به همراه نیمی از خانواده مامانی و اون یکی باباجون که حاجیه(بابای خودم به علت سن بالا تر سارا بهش می گه حاجی) رفتیم اطراف سد سنگر(فرح سابق) تا هم مسیر تهران کوتاه شود وهم جای زیبایی هست. سارا خانم ابتدا به سراغ گلهای بهاری رفت و بعد کمی خانم قدم زدنند و بازی با مرصاد.گاو بازی کردند و بدو بدو .ما هم والیبال کردیم و در پایان وسطی به صورت دسته جمعی که فکر کنم جزء رسوم سیزده بوده از اول.ساعت ۲ حرکت کردیم به سمت قزوین منزل باجناق ولی متاسفانه نتونستیم شام دست پخت باجناق رو میل کنیم از ترس گیر کردن در ترافیک آخر ۱۳ که خوشبختانه خبری نبود و شام رو بردیم و خونه خودمون خوردیم.روز ۱۴ خونه بودیم و تجدید قوا داشتیم و از ۱۵ باز شروع شد سارا میره مهد کودک(با گریه) مامان می ره اداره (با سارا) بابا می ره اداره(با سرویس) امیدوارم امسال سالی پر از شادی و خوشبختی برای همه خانواده ها باشه و انشا الله همه مجرد ها متاهل بشند تا نیمی از دینشون کامل بشه آمین [ یکشنبه 27 فروردین1391 ] [ 10:14 ] [ شهرام ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |